Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

How To Use Two Dialogs In MFC


آخجون دوباره دانشگاه راه افتاد. چقدر خوبه ترم بهمن بلافاصله بعد از ترم مهر شروع میشه و وقفه بینشون انقدر کمه!

واسه همتون یه ترم خیلی خوب رو آرزو می کنم…

امروز یه آموزش از MFC رو واستون میزارم که با کمک یکی از دوستام آمادش کردم

امیدوارم ازش بهره ببرید.

دانلود (4Shared)

دانلود (Open Drive)

فقط باش


اگر مي داني در اين جهان کسي است

که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميکند ،

و صداي قلبت ، آبرويت را به تاراج مي برد ،

مهم نيست که او مال تو باشد ؛

مهم اين است که فقط باشد ، زندگي کند ،

نفس بکشد و لذت ببرد …

برادر


شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: » این ماشین مال شماست ، آقا؟»
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است». پسر متعجب شد و گفت: «منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش…»
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
» ای كاش من هم یك همچو برادری بودم.»
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: «دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟»
«اوه بله، دوست دارم.»
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: «آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟»
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: » بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید.»
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
» اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد … اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی.»
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

* عکس این پست هیچ ربطی به متنش نداره و همین طوری انتخاب شده! *

منبع

من از آن می ترسم


من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری که مبادا خاری ز تماشای کلامم بزند چشم تو را

من به روی تنه ی سروی سبز ننوشتم که مبادا زاغی يا که جغدی سر شوم بنشيند لب بام دل ما

من به ديوار بلند سر ايوان ننوشتم شعری که مبادا روزی بخورد تيغ کلنگی و بشکافد دل ما

من فقط در دل خود بنوشتم که تو را مثل خدا می خواهم

و از اين می ترسم که مبادا خاکم گل سرخی شود و تو را چشم زند خار تنش

يا که سروی سر سبز رويد از خاک من و جغد شومی بنشيند لب بام دل تو

يا که خشتی شوم و لبه ی تيغ کلنگی بخورد بر دل تو

من از آن می ترسم…

ماشین بابای مسعود


Two Men Pushing a Car

* مکان * میدان معلم ، مجتمع اسکان ، توی ماشین بابای مسعود!!

* زمان * شب شنبه (روز قبل از امتحان ریاضی 2 پایان ترم)

– حمید : سلام خوبید ؟

– متین و مسعود : سلام ، خوبی ؟ و …

– مسعود (در حالی که استارت میزنه ) : متین برو پایین ماشینو هل بده روشن نمیشه

– متین : سرکاریه دیگه ؟ بزار ببینم !

مسعود قسم و آیه میاره که نه بابا سرکاری نیست ، بیا امتحان کن!

متین شروع میکنه به استارت زدن ولی ماشین روشن نمیشه! انگار واقعا سرکاری نیست ، متین از ماشین پیاده میشه تا ماشین رو هل بده ، در همین حین مسعود طوری که متین متوجه نشه برمیگرده و به من چشمک میزنه

متین به سختی ماشینی رو که توش دو نفر نشستن هل میده ولی ماشین روشن نمیشه

– حمید : مسعود اگه سرکاری نیست بزار برم کمکش ، گناه داره! سرکاریه ؟

مسعود هیچی نگفت و من فکر کردم چشمک چند لحظه پیش رو اشتباه متوجه شدم! از ماشین پیاده شدم و من و متین شروع کردیم به هل دادن ماشین، مسعودم استارت میزد ولی ماشین روشن نمیشد!

بعد ازاینکه یه 10-20 متری ماشین رو هل دادیم ماشین استارت خورد و روشن شد ولی بعد از اینکه سوار شدیم دیدیم مسعود داره بلند بلند میخنده!!!!

– مسعود (در حالی که داره بهمون میخنده) : ماشین درست بود!!

– مسعود  (در حالی که داره به زیرفرمان ماشین اشاره میکنه) : فقط سیمای این زیر یکم شل بود ! (و باز بلندتر میخنده) ، خیلی باحال بود ، خوب رفتید سرکار

– حمید : خوب چرا وقتی من ازت پرسیدم سرکاریه چیزی نگفتی ؟!!

مسعود : اون طوری سه (تابلو) میشد ، وقتی دیدم خودت داوطلب شدی گفتم بزار بره !

و در حالی که هر سه میخندیدیم ماشین به حرکتش ادامه داد …

خوب از این خاطره یک سری نتیجه اخلاقی میتونیم بگیریم ولی » جدیشون نگیرید « لطفا !

1- هیچ وقت دلتون به حال یک آدم دیگه نسوزه!!!!! 🙂

2- هر لحظه به این فکر کنید که آیا الان رفتید سرکار یا نه ؟ 🙂

3- چشمک های دوستاتون رو جدی بگیرید تا مجبور نشید ماشین هل بدید!

عذاب – محسن یگانه


حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره

منم و گریه ی ممتد نصفه شب و دوباره دلم میگیره

حالا که بغض گلومو گرفته چجوری بشکنمش ؟

بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره

که داره از غصه میمیره

عذابم میده این جای خالیت

زجرم میده این خاطراتو

فکرم بی تو داغون و خسته است

کاش بره از یادم اون صداتو 😦

عذابم میده

عذابم میده

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه

منم و این عکس کهنه که از گریم دلخور نمیشه

منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره

منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره

عذابم میده این جای خالیت

زجرم میده این خاطراتو

فکرم بی تو داغون و خسته است

کاش بره از یادم اون صداتو 😦

تا خوابتو میبینم میگم شاید وقتش رسیده

بی خوابی میشینه توی چشمام مهلت نمیده

نه!!

دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن ندارم

دوباره نیستی و بغض گلومو میگیره ، باز کم میارم

تولد جک ویلشایر


تولدت مبارک جک کوچولو

امروز ، روز اول سال نوی میلادی روز تولد جک ویلشایر هافبک خوب و دوست داشتنی آرسناله

توی این پست زندگینامه جک کوچولو رو باهم میخونیم …

 

به دنیا آمدن هیجان انگیز جکی:  چگونه ویلشایر -نابغه کوچک آرسنال- به امیدی برای خط هافبک انگلستان تبدیل شد

درباشگاه سرمربیش ونگر در این زمینه اظهار میکند که با دیدن بازی جک به راحتی میتوان این نکته را که او تنها 18 سال سن دارد را فراموش کرد.
جک ویلشایر در اولین روز سال میلادی 1992 در فاصله 8 ماه مانده تا آغاز رقابت های لیگ حرفه ای (برتر) انگلستان به دنیا آمد و او هنوز بخشی از ساختار فوتبال ماست.
وی بازکنی بود که از سن 4 سالگی با سرعت بالا پیشرفت کرد. او همیشه در رده ای بالاتر از سن خودش بازی میکرد و از همسالان خود درخشان تر بود.
این داستان جکی است و این تنها شروع آن است………

فوتبال در سن چهار سالگی

ویلشایر چهار ساله بود که علاقه خودش را به فوتبال با بازی در پارکی نزدیک خانه خانواده خویش در هیچین(Hitchin) هرتفور شایر(Hertfordshire) نشان داد.جکی برای پیوستن به باشگاه نوجوانان زیادی کوچک بود به همین دلیل او میبایست در مورد رفتن به مدرسه فوتبال نب ورت(Knebworth Youth Football Club) که تنها مدرسه در آن منطقه بود که کودکان را از سن 5 سالگی میپذیرفت تصمیم بگیرد..
اندرو (Andrew) پدر ویلشایر 45 ساله- طرفدار وستهام بود و برادرش تام(Tom) 21 ساله-هر دو فوتبال بازی می کردند. در حالی که خواهرش رزی(Rosie) 22 ساله -به اندازه ای بازیش خوب بود که توانست به تیم پسران مدرسه وایت هیل (Whitehill Junior School) در هیچین (Hitchin) راه پیدا کند-او یکی از دو نفری بود که به این مهم دست پیدا کردند- و در نهایت مادرش کری (Kerry) 43 ساله-طرفدار آرسنال بود.
جک هشت ساله شد و زمانی که برای تیم (Letchworth Garden City Eagles) بازی میکرد توسط یکی از استعداد یاب های (Luton Town) کشف شد. دین راستریک (Dean Rastrick) مدیر بخش توسعه تیم (Luton Town) در آن زمان -که در حال حاضر به عنوان یکی از مدیران تاتنهام مشغول به کار است-در مصاحبه ای با اسپورتس میل (Sportsmail)گفت: «جک کاملا متمایز بود،اون بی نظیر بود و تواناییهای بسیار زیادی داره اون کاملا به مرحله بلوغ رسیده.جک استثناییه.»
جکی در نه سالگی با ما به اسکاتلند آمد و در مقابل رنجرز و سلتیک بازی کرد و در حالی که داشت در رده سنی بالاتر از خودش بازی میکرد به راحتی از پس این کار بر آمد. ذهنیت او با بقیه فرق میکرد، جک ذهنی بسیار پیچیده داشت.
در آوریل سال 2001 شان او کانر (Shaun O’Connor) یکی از استعداد یاب های آرسنال جک را کشف کرد و به او این فرصت را داد تا به توپچی های لندن ملحق شود تصمیم بسیار سختی بود و به معنای ترک دوستانش در لوتون (Luton) بود.
او تا آخرین روز ثبت نام منتظر ماند و نهایتا از لوتون جدا شد و به آکادمی آرسنال (Arsenal’s Hale End Academy) در منطقه والتامسلو (Walthamstow) واقع در شمال لندن پیوست.
به خواندن ادامه دهید »